دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد...
عاقبت با اشک وغم کوه امیدم کاه شد...
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید...
ولی یوسف من تا همیشه همنشین چاه شد...
.
.
.
.
بروی سنگ قبرم ننویسیدنامش جواد بود بنویسید نامش دیوانه بود...
بروی سنگ قبرم ننویسیدکه عاشق بود بنویسیداخلاقش بچه گانه بود...
بروی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی راتحمل کردبنویسید بی عرضه بود.
بروی سنگ قبرم ننویسیددرجوانی مردبنویسیدپیرشده بود...پیرجوانی...
بروی سنگ قبرم ننویسیدتنها بودبنویسیدبهترین دوستش تنهایی بود....
.
.
.
.
رسم زندگی اینست...
که دورت شلوغه ولی تنهایی ...

.
.
.
.
همیشه تنها................
دنیا جای قشنگی نیست...

فقط همین

بهونه...


هر وقت بعد 120 سال رفتي اون 2نيا وقتي

 

 


خواستي از پل صراط رد شي و بهت گفتن

 

 


يکي حلالت نکرده اون منم که به اين بهونه


يه بار ديگه ميخوام ببينمت

همين ...

راحت باش ...

داور قلبم سوت نداره
راحت باش ، خطا کن

باز ...


باز باران با ترانه ..مي خورد به دلم به خانه..

دلم کو؟

خانه ام کو؟

 آن دل ديوانه ام کو؟
روزهاي کودکي کو؟

 فصل خوب سادگي کو؟
يادم آيد روز باران گردش يک روز ديرين؟

پس چه شد ديگر? کجا رفت آن شيرين ؟

خاطرات خوب و رنگين

كووش پش كوووش آن همه درد و دل غمگين

کودک خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز
ياد باران هست در ياد ، آرزوها رفته بر باد
باز باران?

 باز باران ميخورد بر بام خانه بي ترانه ? بي بهانه

شايدم گم کرده خانه

باز باران ؟

باز بااران بي بهانه

رفته از دل رفته ز خانه

شايد برگرده به خانه

شايدم بشم ويرانه

خدا داند چه خواهد كرد با اين ديوانه ...

محمدجواد حيدرزاده ...

 

خاطره ...........من 6ساله

سال ها پیش خیلی چیزها مثل الان نبود

 

.خیابون ها خلوت وتمیز بودن .

 

مردم با هم صمیمی بودن.

 

بوی نون سنگک آدم هارو دیوانه میکرد

 

.کارتون های روز جمعه خیلی باحال بود.

 

اون موقع من 6سالم بود.

 

هزار تا خاطره از قصه شب دارم

 

.ساعت 10 شب پاییزی.

 

چقدر برای دختر کبریت فروش غصه خوردم...........

چه بي رحمانه ...

 

چه زیبا:

گفتم دوستت دارم.

چه صادقانه:

پذیرفتی.

چه فریبنده:

اغوشم برایت باز شد.

چه ابلهانه:

با تو خوش بودم.

چه کودکانه:

همه چیزم شدی.

چه زود:

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی.

چه ناجوانمردانه:

نیازمندت شدم.

چه حقیرانه:

واژه غریبه خداحافظی به طرف من امد.

چه بیرحمانه:

من سوختم.

دلگیرم ...

  دلگیرم از دست خودم ....

دلگیرم از دست دنیای خودم.

دلگیرم از دور و وری هام تو دنیای خودم.

دگیرم از خدای خودم.

دلگیرم از افرینش بی دلیل خودم.

دگیرم از اینکه هیچ کس حرفم رو درک نمیکنه.

دلگیرم از این دوستی ها.

دلگیرم از این دلگرمی ها.

دلگیرم از این زندگی بی وجود.

دلگیرم از این حرفایی که دلم میگه نه خودم چون خودم حرفی بره گفتن ندارم که.

دلگیرم از تولدی دیگر.

دلگیرم از این که هیچ حرفی بره گفتن ندارم.

دلگیرم از عشقی که توی زمین نمیشه دنبالش گشت.

دلگیرم از نوروزی بدتر از دیروز.

دلگیرم از این دریای ابی.

دلگیرم از ندیدنت که برام سنگیم تموم شه.

دلگیرم از این که دلی بره ادم نمونده باشه.

دلگیرم از حرف های بی دلیلی که بهم میبافم.

دلگیرم از اینکه همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط.

دلگیرم از کسایی که سنگ ادم رو به سینه نمیزنن سنگ مردگان رو بره ادم به سینه میزنن.

دلگیرم از کلامی که هیچ وقت به پایان نرسید.

دلگیرم از کتابی که شروع شد ولی هیچ وقت نگفتن چه قشنگ تموم شد.

دلگیرم از این بی سرو سامانی ها.

دلگیرم ازاین عشق رو به ذوال.

دلگیرم از استعدادی که تلف شد.

دلگیرم از ادبی که به بی ادبی کشیده شد.

دلگیرم از احترامی که زیر پا له شد.

دلگیرم از اینکه هیچ وقت کسی تشویق نشد.

دلگیرم از زخم زبون های بی مورد.

دلگیرم از این دلگیری های بی مورد.

دلگیرم از ...      هي خدا

معلم... .


معلم... .

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...


دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم

 كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟


معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری

مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!


دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم

گفت:خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...


اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای

خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی

موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت

 قول می دم مشقامو ...



معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...و كاسه اشك چشمش روی

 گونه  خالی شد . . .

 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

نـاگفـتـــه ...

 

منـــ

نـاگفـتـــه

بسیــــار دارمـــ...